تبليغاتX
آرامش دل

آرامش دل
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه

 

خدایا من اگر بد کنم تورا بنده دیگر بسیار است

تو اگر مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست!

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 1391/02/24 ] [ 18:10 ] [ ماسک ]

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردند:

زمان، کلمات و موقعیت ها.

 

سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند:

آرامش، امید و صداقت.

 

سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند:

رؤیا ها، موفقیت و شانس.

 

سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند:

عشق، اعتماد به نفس و دوستان. 

 

سه چیز در زندگی یک انسان را می سازند:

تلاش، اخلاص و موفقیت.

 

دو چیز در زندگی یک انسان را نابود می کنند:

غرور و خشم

 

[ یکشنبه 1391/02/03 ] [ 12:22 ] [ ماسک ]

سلام دوستان من :

به علت مشکل در وبلاگم تعدادی از لینک ها پاک شده .

اگه لینک شما نیست خبرم کنید تا دوباره لینکتون کنم.

                                                              

                                                                .موفق باشید.

[ سه شنبه 1391/01/29 ] [ 1:1 ] [ ماسک ]
شجاعت و ترس دو صفت متضاد یکدیگرند . باید ابتدا طعم این واژگان را بچشیم.

همه میگویند شجاعت یعنی نترس! اما ما بر این باوریم که شجاعت یعنی

بترس...بلرز...ولی قدمی پیش بگذار!

"سوزان جفرسون "نمی گوید نترس!اگر بترسی بزدلی و کلماتی از این دست... او می گوید:

"ترس را احساس کن و با وجود آن اقدام کن!"

در این مرحله باید هدفمند باشیم ..جهت دار اندیشه کنیم..آگاهانه باشیم و فهیم و هوشمند . وقتی به این مرحله رسیدیم دیگر در دفتر مشق زندگی بر سینه سپید فردای سبزمان نمی نویسیم : سرنوشت . می نگاریم : "عقل نوشت"

"چریل لاد" که در دفتر زندگی اش نگاشت (عقل نوشت) . می گوید :

در جوانی آموختم

که خود معمار زندگی خویش

خالق شگفتی

و عامل تلخ کامی خویشتنم.

قسمتی از کتاب لطفا گوسفند نباشید.

[ پنجشنبه 1391/01/17 ] [ 16:52 ] [ ماسک ]

 پروردگارا ،تو را شكر می کنم .
برای تمام روزهای آفتابی و برای تمام روزهای غمگین ابری و بارانی
برای غروبهای آرام و شب های طولانی 
تو را شكر می گویم :
برای تمام چیزهایی که مدتی به من قرض دادی و پس باز پس گرفتی .
خدا يا شكر ت برای لبخندهای محبت بار دستان یاری رسان
برای همه آن عشق و محبت و چیزهایی شگفت انگیزی که دریافت کردم .
خدا یا تو را شكر میگویم:
برای تنهاييم ،برای مسائل و مشكلاتم برای تردیدها و اشك هایم چرا که همه 
اینها مرا به تو نزد يک تر کرد.
پروردگارا! همان را می خواهم که تو خواسته ای.
تنها از تو می خواهم :
آن قدر به من ایمان عطا کنی تا در هر آنچه بر سر راهم قرار دهی تو را 
ببینم و خواستت را آن قدر امید و شجاعت تا ناامید نشوم.
آن قدر عشق و محبت و هر روز بیش از روز قبل عشق نسبت
به خودت و آنان که در اطرافم هستند.
خدا یا مرا آن ده که مرا آن به ،و آنچه را که نمیدانم چگونه از تو بخواهم .



سپاس خدايي را سزاست كه تا صدايش مي كنم پاسخ مي گويد
اگرچه او وقتي مرا صدا ميزند،من كاهلي مي كنم
و سهل انگاري براي پاسخ گفتن و جواب دادن
وسپاس خدايي را كه هر چه از او مي طلبم عطا ميكند

 

[ سه شنبه 1391/01/15 ] [ 13:1 ] [ ماسک ]
 

عیدتون مبارک

 

 


 

[ سه شنبه 1391/01/01 ] [ 13:11 ] [ ماسک ]

 

سال نو مبارک

سلام به همه دوستام و پیشاپیش عیدتون مبارک امید وارم سال خوب و پر برکتی براتون باشه

امیدوارم

سلامت
سعادت
سيادت
سرور
سَروري
سبزي
سرزندگي
هفت‌سين سفره زنده‌گي‌تان باشد.
 

نوروز در سایر کشور ها

برای مشاهده به ادامه مطلب بروید.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1390/12/25 ] [ 18:51 ] [ ماسک ]

...خدایا سخت ترین زمان زمانی است که حکمت کاراتو نمیدونم.

ای کاش به خوابم می اومدی و حکمتشو بهم میگفتی تا آروم شم...



خدای نازم. عشق من همه هستی و سر پناه من. ای بلند ترین و مقاوم ترین تکیه گاه برای تنهایی هام......

خودت یک کاری کن اتفاق بدی که هنوز نتونستم بفهمم برای چی افتاد (میدونم نباید توی کارهات فوضولی کنم....) درست شه.یک کاری کن همه چی چیز درست بشه.گرچه میدونم نمیشه چون تو میخوای الان اینجوری باشه .دیگه بدم تحمل بغض هایم رو ندارند چون در این مدت هیچکدام از بدم خارج نشدند و سنگین شده بدنم...

مینویسم شاید قطره اشکی بر کیبورد بیفتد .

مینویسم و از تمام دوستان شرمنده که حوصله ندارم.

خدایا به جان تمام بنده هایت قسمت میدم که کمکم کن....خدایا به من که شک دادی و نمیدانم تا کی در شک می مانم ولی به عزیزم آرامش و صبر بده.

نمیدونم شاید اننقدر بدم و بد که بگی حقت بود هر چی سرت آوردم. ازت عاجزانه جلوی همه دوستام میخوام که همه چی رودرست کنی.روم رو زمین ننداز ای بزرگ.....


دوستان خوبم ببخشید که انقدر پریشون و آشفته نوشتم.برام دعا کنید تا مشکلم حل شه و دوباره مثل قبل پیش شما برگردم.

 

 

[ دوشنبه 1390/12/08 ] [ 14:8 ] [ ماسک ]
امشب با خدا مناجاتی داشتم  و اونو برای شما میگذارمش:

خدایا دیگه اینجا جای من نیست می خوام  بنده های زمینیتو با زمینشون تنها بذارم.

این نفسی که به من هدیه دادی بیا و پس بگیر .  من آدمی نیستم که هدیه رو پس بدم پس خودت بیا دنبالشو بگیرش بیا دنبالم  منتظرتم در ضمن نمی خوام تا ابد در تاریکی بمونم و تو رو نبینم ... این نفس از توست و باید به تو برگردد پس هرچه زودتر بهتر.

میدونم اون دنیا جای من در جهنمه ولی جهنم منو به تو نزدیکتر میکنه اونجا من به تو خیلی نزدیکترم و بوی تو رو در همان حوالی حس میکنم و دلیل تمام مجازات هایم رو میدانم و با جون و دل همه رو میپذیرم .

بیا و منو در آغوش بگیر بگذار صدای قلبت رو بشنوم . میخوام بدونم که بزرگترین قلب چه صدایی دارد.میخوام با شنیدن صدای قلبت به نهایت آرامش برسم.

میخوام آسمانی باشم نه زمینی . خوش به حال فرشته ها که همیشه صدای تو رو می شنوند و بوی تو رو احساس می کنند و تو رو میبینند .

من در روی زمین منتظر تو هستم بیا       انتظار خیلی سخته

                                                                                                              امضا ماسک

 

[ چهارشنبه 1390/11/19 ] [ 0:39 ] [ ماسک ]

 

گفتم:خدایا از همه دلگیرم گفت:حتی من؟ 


گفتم:خدایا دلم را ربودند!گفت:پیش از من؟ 


گفتم:خدایا چقدر دوری؟ گفت:تو یا من؟ 


گفتم:خدایا تنهاترینم!گفت:پس من؟ 


گفتم:خدایا کمک خواستم.گفت:از غیر من؟ 


گفتم:خدایا دوستت دارم.گفت:بیش از من؟ 


گفتم:خدایا انقدر نگو من!

 

گفت:من توام، تو من


 خدایا ..

چه لحظه هايی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...

چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی...

چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه 

موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...

وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی...

وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ...

و دنیا غم هاشو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی... 

تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ،

به گریه هام دلیل دادی ،

به زندگیم ،

به نفس کشیدنم رنگ دادی...

خدایا مرا ببخش..

...مرا ببخش

مرا ببخش

اگر فراموش کرده ام نام تو را

خدایا مرا ببخش اگر اینگونه ام....
                                                                                    اشعارشیخ ابوسعید ابوالخیر 


خداوند بي نهايت است


اما به قدر نياز ما فرود مي آيد


به قدر آرزوي ما گسترده مي‌شود


و به قدر ايمان ما كارگشاست


...


 

[ شنبه 1390/11/15 ] [ 23:35 ] [ ماسک ]

یکبار از هوش رفتم و در عالم بیهوشی دیدم که از زمین جدا شدم و به اسمان رفتم دور شدنمو از زمین میدیدم و دیدم که چقدر سریع بود انقدر رفتم تا رسیدم به سیاهی آسمون که من بهوش آمدم و در حالی که صورتم از چک زدن ها (برای بهوش آمدنم) می سوخت و تمام بدنم خیس آب بود(برای بهوش آمدنم) فقط گفتم که چقدر قشنگ بود...                                                                                                         

 

حالا دوست دارم که شما اگه خاطره ای از زمان بیهوشی دارید برایم بگویید

در قسمت نظر

منتظرتون هستم

 

[ دوشنبه 1390/11/10 ] [ 16:6 ] [ ماسک ]

 

روزي مردي خواب عجيبي ديد.

ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي انها نگاه مي كند .

هنگام ورود دسته ي بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند وتند تندنامه هايي را كه توسط پيكها از زمين مي رسند باز مي كنند و انها را داخل جعبه هايي مي گذارند.

مرد از فرشته اي پرسيد: شما داريد چكار مي كنيد؟

فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم را از خداوند تحويل مي گيريم .

مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته ي بزرگي از فرشتگان را ديد كه كاغذ هايي را داخل پاكت مي كنند و انها را توسط پيكهايي به زمين مي فرستند .

مرد پرسيد :شماها چكار مي كنيد ؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت هاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم .

مرد كمي جلوتر رفت ويك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چه مي كنيد وچرا بيكاريد؟

فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده بايد جواب بفرستند ولي عده ي بسيار كمي جواب مي دهند .

مرد از فرشته پرسيد :مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد : بسيار ساده فقط كافيست بگويند:خدايا شكر 

 

[ شنبه 1390/11/08 ] [ 20:30 ] [ ماسک ]

 

باغ Cosmic Speculation _ اسکاتلند

بقیه باغ ها را در ادامه مطلب ببنید


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1390/11/05 ] [ 18:18 ] [ ماسک ]

قصه اول

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد حتی مشکلاتش مدام بیشتر می‌شد.

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: واقعاً عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خدا ترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده. نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.

آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی فهمید چه بر سر زندگی‌‌اش آمده است. اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:

- در این کارگاه فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چطور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی، سنگین ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم تا این که فولاد شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو می‌کنم و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد. فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری آتش روشن کرد و ادامه داد:

- گاهی فولادی که به دستم می رسد نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که از این فولاد هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.

باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

- می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که بر زندگی من وارد کرده، پذیرفته‌ام و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم، انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم این است: خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی‌فایده پرتاب نکن.

                                

                               

 

 قصه دوم

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا” به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید:
تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟

آهنگر، سر به زیر آورد و گفت:
وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار!

[ دوشنبه 1390/11/03 ] [ 23:38 ] [ ماسک ]

گاهی اوقات دلم برای دنیا می سوزه

چون هر روز چهره اش زشت تر وکارنامه اش سیاه تر میشه

گاهی دست سرنوشت انسان هایی رو از  این دنیای پر فتنه  میگیره  که آبروی زمین را 

 تضمین می کردن ، آبروی انسان را...


و چه تلخه زندگی تو دنیایی که هر روزش کدر تر از دیروز....



[ سه شنبه 1390/10/27 ] [ 16:29 ] [ ماسک ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خدا آرام است و آرامش از جنس خداست